دسته‌ها
متن اپیزودها

متن اپیزود اول: دیگو کاو و کاوش در غرب آفریقا

برای گوش دادن به این اپیزود به لینک زیر مراجعه کنید:

الان، سال ۱۴۸۲ میلادیه، و اینجا ساحل شهر لیسبون، پایتخت پرتغاله. دیگو کاو داره ستون‌های سنگی رو سوار بر کشتی‌اش می‌کنه تا به دستور پادشاه جان دوم، اولین سفر دریاییش رو شروع کنه. قبل از همراه شدن با سفر دیگو کاو، یکم برگردیم عقب‌. دیگو کاو، یکی از مشهورترین دریانوردای عصر کاوشه. عصر کاوش به دوره‌ای از تاریخ گفته می‌شه که از قرن پانزدهم میلادی شروع شد؛ و تا قرن هفده ادامه پیدا کرد. یعنی حدودا دو قرن. طی این دوره اروپایی‌ها از راه اقیانوس‌ها و دریاها، سرزمین‌ها مختلف رو کشف می‌کردند. اونا به دنبال کالاهای ارزشمند، برده و یا شرکای تجاری بودن. شاید کریستف کلمب پررنگ‌ترین نماد این دوره باشه. ولی قبل از این‌که کسایی مثل کلمب بخوان به جاهایی مثل آمریکا یا بعضی قسمت‌های آسیا سفر کنن، دریانوردای پرتغالی در تلاش برای کشف سرزمین‌های سواحل غربی آفریقا بودن. پس شروع دوره با پرتغالی‌ها بود. حالا چرا پرتغال؟ اگه نقشه اروپا رو نگاه کنین، پرتغال در ساحل غربی شبه‌جزیره ایبری واقع شده. ایبری کجاس؟ پایین چپ ترین قسمت اروپا. پرتغال نصف مرزاش خشکیه، نصفش آبی. سمت راست و بالای پرتغال اسپانیاست. پایین و سمت چپش هم به اقیانوس اطلس وصله. مرزای ساحلی زیاد پرتغال باعث شده بود اونجا پر دریانوردای ذاتی باشه. حالا غیر از موقعیت خوب واسه دریانوردی، تو اون زمان پادشاهی‌های اون شبه جزیره همش با هم توی جنگ بودن. همشون میخواستن شبه‌جزیره رو مال خودشون کنن. واسه همین پرتغال میونه خیلی خوبی با این پادشاهی‌های اطرافش نداشت که حالا بخواد باهاشون تجارت کنه. اینا انگیزه ای می‌شد که پرتغالیا بخوان این ماجراجویی‌ها رو شروع کنن.

توی پرتغال کسی که این کارو شروع کرد، کسی نبود جز شاهزاده هنری پنجم؛ کسی که بعدا به هنری ناوبر معروف شد. هنری که فرزند چهارم پادشاه جان اول بود، تو نیمه اول قرن ۱۵، یعنی اولای عصر کاوش، دریانوردی‌ خودشو شروع کرد. فرستادن شاهزاده هنری به یک سفر ناشناخته و نامعلوم، ریسک بزرگی واسه خاندان سلطنتی بود. ولی در هر صورت اعتبار شاهزاده می‌تونست تجارت پرتغال رو توی سرزمین‌ها دیگه آسون‌تر کنه. بالاخره شاهزاده بود و از یک دریانورد عادی حرفش بیشتر برو داشت. تو اون زمان غرب آفریقا واسه اروپایی‌ها یه علامت سوال بود. اون‌ها شناختی در موردش نداشتن. ولی به چند دلیل می‌خواستن اونجا رو کشف کنن. مهمترینش چی بود؟ احتمالا می‌تونین حدس بزنین؛ طلا. اونا خیلی شنیده بودن که آفریقا پر طلاست و بدشون نمیومد یا مستقیم خودشون برن طلا بیارن، یا شریک تجاری پیدا کنن. 

غیر از طلا، ادویه هم کالای جذابی براشون بود. اون زمان ادویه حالا جدا از استفاده‌هایی که ما تو روزمره ازشون می‌کنیم، خاصیت داروییش نقش ویژه‌ای برای کشورا داشت. واسه همین هم خیلی ارزشمند بود. از ادویه‌های پرطرفدار اون زمان که از آفریقا میومد بخوام بگم، می‌تونم دارچین، انواع فلفل و جوز هندی رو نام ببرم. این ادویه‌ها با کشتی‌های آسیایی منتقل می‌شدن و در آخر سر از اروپا در می‌آوردن. تو اروپا، ایتالیا توی تجارت ادویه خیلی پیشرو بود. پرتغالی‌ها تو سرشون خیال سر گرفتن این تجارت رو با آفریقایی‌ها می‌بافتن.

جدا از طلا و ادویه، تجارت برده هم تجارت مهمی بود. آفریقا هم واسه این تجارت دیوارش از بقیه جاها کوتاه‌تر بود.

اما اینجا مشکل اصلی این بود که آفریقا برای اروپایی ها خیلی ناشناخته بود. اونا باز سرزمینهای شمال آفریقا مثل مراکش که به اروپا نزدیک بود رو بهتر می‌شناختن. ولی ایده زیادی در مورد کشورهای جنوبی آفریقا نداشتن.

هنری، همون شاهزاده پرتغالیه، به مرور با کشف جزایر و خشکی‌هایی که می‌رفت، این پازل رو برای پرتغالی‌ها تکمیل و تکمیل تر می‌کرد. این اکتشافا که اول مسیرش به سمت جنوب بود و بعدا به سمت غرب می‌رفت، در آینده آورده زیادی واسه پرتغالی‌ها داشت.

یکی از از تکه‌های گنگ پازل آفریقا، منطقه‌ای به نام کیپ بوژادور که یه جاییه توی مراکش. افسانه‌های محلی می‌گفتن آب‌های آن حوالی نفرین‌شده س. اونا باور داشتن که اونجا به وسیله‌ طوفان‌های شدید و همچنین یک هیولای دریایی محافظت میشه. کسی بخواد از اونجا رد شه، دیگه برنمی‌گرده. اما تو سال ۱۴۳۴، یکی از همراهای هنری به این نقطه سفر کرد. اون با گذشتن از نقطه ممنوعه، به اولین دریانوردی تبدیل شد که از این نقطه گذشته و این افسانه محلی رو باطل کرد.

هنری و همراهاش توی سفرهای دیگه شون بیشتر و بیشتر به سمت جنوب رفتن. چند سال بعد اونا به خلیج آرگواین رسیدن. خلیج آرگواین یه جاییه توی کشور موریتانی. موریتانی میشه وسطای صحرای بزرگ آفریقا. بزرگترین صحرای گرم دنیا. بخوام مقیاسش بیاد دستتون، یه جا حدودا به مساحت چینه. هنری اونجا یک قلعه ساخت. حدودا یه سال بعد این از رود سنگال گذشتن. این یعنی پرتغالیا تونسته بودن از صحرای غربی آفریقا بگذرن. صحرای غربی سمت چپ همون صحرا بزرگه‌ی آفریقاس. جایی که به اقیانوس اطلس منتهی میشه. این که ازونجا گذشته بودن خیلی مهم بود. چرا؟ چون تونسته بودن مسلمونای صحرای بزرگ رو دور بزنن. جایی که با پرتغالیا دشمنی داشتن. حالا پرتغالی‌ها می‌تونستن مستقیم طلا و برده وارد کنن بدون این که نیاز باشه از بندرهای مسلمون نشین آفریقا بگذرن. با این کار تجارت طلای پرتغالیا گرفت. این واردات باعث شد توی این دوره واسه اولین بار تو تاریخ پرتغال، سکه ضرب کنن. حالا شاهزاده هنری به یه قهرمان ملی تبدیل شده بود.

حالا که وضع پرتغال خوب شده بود اونا کشتی کاراول رو ساختن. راجب چه زمانی صحبت می‌کنیم؟ وسطای قرن ۱۵. کاراول یه کشتی عربی محسوب میشه. چون خیلی قبل تر از این داستانا، عربا طراحی و تولیدش کرده بودن. درازای این کشتی ۲۳ متر بود. ولی عرضش خیلی زیاد نبود. ۲ یا ۳ بادبان سه‌گوش هم داشت. حالا چرا کاراول رو انتخاب کرده بودن؟ چون کاراول به خاطر فیزیکی که داشت، می‌تونست بر خلاف جهت باد و با سرعت خوبی پیشروی کنه. این باعث می‌شد که کاراول به خوبی از پس طوفان‌های شدید و جریان های اقیانوس که در خلاف مسیر پرتغالیا بود، بر بیاد. از طرفی، چون خیلی عریض نبود، باهاش می‌تونستن رود‌های آفریقا رو طی کنن؛ بدون این که به صخره ها برخورد کنن. اهمیت این موضوع تو سفرهای دیگو کاو که بعدا می‌گیم مشخص میشه. کلا این کشتی‌های کاراول تو عصر کاوش خیلی محبوب بودن. بخوام ازش مثال بزنم، دو کشتی از سه کشتی کریستف کلمب که اسمشون پینتا و نینا از نوع کاراول بود.البته کاراول که این همه مزیت داشت،  یه مشکل بزرگ هم داشت. اونم ظرفیت کمش بود. دریانوردا نمی‌تونستن بار خیلی زیادی رو با کاراول حمل کنن. اونا مجبور بودن هر چند وقت یه بار یه جا لنگر بندازن، تا منابعشونو دوباره تامین کنن. این تو سفر‌های طولانی اون زمان، خیلی اذیت می‌کرد؛ ولی خوب، باز براشون می‌ارزید.

آقای هنری توی سال ۱۴۶۰، حدودا ۳۰ سال بعد شروع ماجراجوییش درگذشت. اون توی در شهر Sagres پرتغال، وقتی ۶۶ سالش بود فوت کرد. بعد فوت هنری، پرتغالی‌ها نسبت به این سفرا خیلی کم رمق شدن. پادشاه آفونسوی پنجم، که اون موقع کشور پرتغال رو مدیریت می‌کرد. همیشه حامی کارای هنری بود. ولی خب این کار بگیر نگیر داشت. ممکن بود چندسال منتظر برگشت دریانورد باشن، ولی دست خالی برگرده. واسه همین نشست یه دودوتا چهارتا کرد و دید تا نقد هست نسیه چرا. تا خشکی‌های آشنا هست، دریانوردی واسه خشکی‌های نامعلوم چرا. پادشاه شروع کرد به جنگیدن. جنگ با کشورای شمال آفریقا. چندسال بعد این جنگ‌ها به کستیل هم رسید. قلمرویی که الان میشه مرکز اسپانیا کنونی. توی جنگ طرفین هزینه و کشته‌های زیادی دادن. این جنگای پی‌در‌پی، کم‌کم داشت اقتصاد پرتغال رو فلج می‌کرد. فشار زیادی روی پادشاه آمده بود. وضع جسمیش هم رو به وخامت می‌رفت تا جایی که پادشاه آفونسوی پنجم، پس از این که ۲۰ سال کشورش توی جنگ بود درگذشت.

بعد از آفونسو، شاهزارده جان دوم، رو تخت پادشاهی نشست. توی داستان ما، جان نقش پررنگ تری نسبت به باباش داره. جان اون موقع ۲۶ سالش بیشتر نبود ولی با پدرش خیلی تفاوت داشت. جان، بسیار خشن و جدی بود. اون اولین کاری که بعد از به حکومت رسیدن کرد، کم کردن قدرت اشراف و دوروبریاش بود. اون از سر به نیست کردن آدمایی که مخالفش بودن هیچ ابایی نداشت. بیشترین دغدغه جان، بهتر کردن وضعیت اقتصادی پرتغال بود. اون می‌خواست وضعیت رو به حالت قبل از درگیری‌ها برگردونه. همون درگیری‌هایی که باباش چند ده سال درگیرش شده بود. جان تو این سالا دیده بود که جنگیدن راه چاره نیست. چی راه چاره است؟ همون کاری که عموش شروع کرده بود. هنری. 

اون می‌خواست پروژه هنری رو دوباره شروع کنه. طلاهای بیشتری از آفریقا بیاره تو قلمروش. اول کار هم تمرکزش روی منطقه ای از آفریقا بود که بهش میگفتن ساحل طلایی. ساحل طلایی یه جاییه توی خلیج گینه. نکته جالبی که این خلیج داره اینه که نصف‌النهار مبدا و استوا اینجا به هم می‌رسن. جغرافیدانا هم بهش میگن نقطه صفر جغرافیایی.

ولی این براش کافی نبود. جان می‌خواست پرتغال رو به یک امپراطوری قدرتمند تبدیل کنه. اون می‌خواست تو جاهایی که تا حالا دست کسی بهش نرسیده، واسه پرتغال یه شعبه بزنه. واسه این کار هم  یکی رو می‌خواست که به دریانوردی مسلط باشه و بتونه بهش اعتماد کنه. چون به هر حال پروژه بزرگی بود و براش هزینه زیادی می‌کرد. هزینه که میگم، منظورم ۵۰۰ تا سرباز، ۱۰۰ تا سنگ تراش و نجار، ۴۰۰ تن مصالح ساختمانی و ده ها کشتیه. پادشاه، دیگو کاو رو انتخاب کرد.


حالا برگردیم به اول اپیزود، که داشتیم با اولین سفر دیگو کاو همراه می‌شدیم. دیگو توی اواسط قرن ۱۵ بود که تو شهر ویارئال پرتغال به دنیا اومد. اون پسر نامشروع آلوارو فرناندز، یکی از اشراف اون زمان پرتغال بود. کاو به معنی سگه. حالا این که چرا این پسوند رو روش گذاشتن ما هم نمی‌دونیم. 

سفر اول

در سال ۱۴۸۲، پادشاه جان، پروژه هنری رو دوباره استارت زد. هنری همونی بود که پرتغال رو از طریق سفر به کشورهای آفریقایی و شروع تجارت با اون‌ها به درآمد خوبی رسونده بود. حالا چند ده سال بعد فوت هنری، دیگو کاو قرار بود این کارو دوباره شروع کنه. ولی چرا دیگو؟ همونطور که گفتیم فرد منتخب، هم باید مورد اعتماد پادشاه می‌بود، و هم دریانوردی سرش می‌شد. پادشاه برای انتخاب خودش چندتا دلیل داشت. اولیش خود دیگو بود که گفته میشه توی سال ۱۴۸۰، یعنی دوسال قبل از شروع اولین سفر، تونسته بود سه کشتی رو از اسپانیایی‌ها به چنگ بیاره. اون توی سواحل گینه این کارو کرده بود. این مورد توانای دریانوردی دیگو رو برای پادشاه تضمین می‌کرد. از طرف دیگه بابای دیگو که یکی از اشراف پرتغال بود، خدمت زیادی به پرتغال و خانواده سلطنتی کرده بود. گفته می‌شه پدربزرگ دیگو هم توی سال ۱۳۸۵ یعنی حدودا صد سال قبل از این ماجراها، توی جنگ معروف الجوباروتا شرکت بود. این جنگ بین پادشاهی پرتغال و کستیل در گرفته بود. این دو مورد هم، دیگو رو واسه پادشاه به معتمدترین گزینه تبدیل کرده بود.

همه چی داشت واسه سفر آماده می‌شد. اونا قبل از راه افتادن، باید پادرئو ها رو به کشتیشون منتقل می‌کردن. پادرئو چیه؟ یه سری ستون سنگی مخصوص. پادشاه به دیگو کاو و همراهاش دستور داده بود که هرجارو کشف کردن، یه دونه ازین ستونا علم کنن. البته قبلا هم این کارو می‌کردن؛ ولی نه با ستون سنگی. تا قبل این، پرتغالی‌ها واسه ثبت پیشرفتشون صلیب‌ چوبی می‌کاشتن. یا یه سری کتیبه‌، روی درخت حکاکی می‌کردن. این در نوع خودش عجیب بود چون مشخصا این‌ها اصلا ماندگار نبودن. پادشاه دستور داده‌بود که ستون‌های سنگی، که مشخصه‌ی هیبت و قدرت پرتغالیا باشه درست کنن.

یکم از وضعیت ظاهری این ستون‌ها بگم. این ستون‌ها یه میله به بلندی یک متر و ۶۹ سانتی‌ متری داشتن. روی میله، یه مکعب به ارتفاع حدودا نیم متر نصب شده بود. روی این مکعب هم نشان سلطنتی پرتغال اون زمان، حکاکی شده بود. حالا تصور کنین یک میله بلند و یه مکعب سنگی روش؛ حالا روی این معکب هم یک صلیب نصب شده بود. اما چی روی این ستون‌ها نوشته شده بود؟ تاریخ، اسم شاهی که به دستور اون این سرزمین کشف شده و همچنین اسامی تعدادی از دریانوردها. برای مثال روی یکی از ستون‌ها نوشته شده:

در 6681امین سال جهان و1482امین سال پس از تولد عیسی مسیح، به دستور آرام‌ترین، عالی‌ترین و قدرتمندترین پادشاه پرتغال، پادشاه جان دوم، این سرزمین كشف شد و این ستون‌ توسط دیگو کاو، برپا شد. 

دیگو بالاخره توی تابستون ۱۴۸۲، بادبان‌های کشتی‌شو رو کشید، آخرین بررسی‌ها رو انجام داد، به با انگیزه زیادی، لیسبون پایتخت پرتغال رو ترک کرد. اونا کشتی‌ها رو به سمت نصفه پایینی آفریقا به حرکت‌ دراوردن.


اولین مقصد دیگو قلعه تازه ساخت المینا بود. المینا توی همون سال توسط هم‌وطن دیگو، سائو خورخه دا مینا ساخته شده بود. المینا یه جایی توی همون ساحل طلایی. که گفتیم پادشاه بهش علاقه زیادی داشت. دیگو واسه تجدید منابع و آذوقه سفرش تو این منطقه توقف کرد. بعد از مدت کوتاهی دوباره افتادن. پیشرفت، کند و طاقت‌فرسا بود. چون جریان آب‌ اقیانوس و همچنین وزش باد، خلاف جهت حرکت کشتی‌هاش بود. در هر صورت اونا پیشروی می‌کردن. اقامت بعدی دیگو توی خلیجی که اون موقع بهش میگفتن آنگرا اتفاق افتاد. آنگرا همون مایومبای امروزیه. اگه نقشه آفریقا رو ببینین، سمت چپ قاره آفریقا یه گودی داره که مایومبا وسطای اون گودیه است. اون طرفا یکی از سرسبزترین مناطق آفریقاست. 

اونا دوباره به سمت جنوب راه افتادن. دیگو منطقه‌ای رو ترک کرده بود، که بارون‌هاش خیلی سنگین و پوشش گیاهی‌اش چشم‌گیر بود. جایی که درخت‌ها و درختچه‌های سبز جنگلی، خودشونو به آب اقیانوس زده بودن و ترکیب پوشش گیاهی سبزرنگ و همچنین اقیانوس آبی رنگ، منظره‌ای عجیب و تماشایی به وجود آورده بود. کم کم دیگو متوجه شد وارد رودخانه عریض کنگو شده. اونا وقتی که داشتن از رود کنگو می‌گذشتن، بومیای اون منطقه، اولین سفیدپوست‌هایی که تا به حال دیده‌ بودن رو، متحیر نگاه می‌کردن. ولی با این حال تیری از کمان‌هاشون پرت نشد. خیلی محترمانه و متدمنانه با مهموناشون برخورد کردن. در نگاه اول، فیزیک بدنی این بومیا، دیگو رو یاد گینه‌ای ها انداخت. ولی بعد از این که کلی تلاش کرد یکم ارتباط کلامی باهاشون برقرار کنه و موفق نشد، فهمید که اینا کلا فرق دارن. بومیا با ایما و اشاره به غریبه‌ها گفتن که اون‌ها تو یک پادشاهی قدرتمند دارن زندگی می‌کنن. رأس این پادشاهی مانی کنگو بود. مانی کنگو لقب پادشاهای کنگو، تو اون زمان بود. دیگو ۴ نفر از همراهاش رو به عنوان سفیران پرتغال، برای مانی کنگو فرستاد. اون این کار رو برای جلب اعتماد و همچنین نشون دادن حسن نیتش به پادشاه انجام داد. پادشاه هم که از این رفتار دیگو خوشش اومده بود، در جواب ۴ نفر از یارای خودشو برای دیگو فرستاد. اون این کارو برای تحکیم رابطه‌اش با پرتغال انجام داد. همچنین قول هم داد که سفیرها رو بعد از زمان مشخصی توی سلامت کامل به پرتغال برگردونه. دیگو و همراهاش هم که از این کشف ارزشمند خوشحال بودن، قبل از این که بخوان کنگو رو ترک کنن، اولین ستون سنگی رو علم کردند. اون‌ها این ستون رو اولین یا the first اسم‌گذاری کردن. بالاخره بعد از چند ماه مهمونی، کنگو رو ترک کردن.

اون‌ها در ادامه مسیر، به کتومبلای آنگولا رسیدند. جایی که توی چند ماه از سال، به قدری باران میومد که قسمت‌زیادی از این منطقه به باتلاق تبدیل می‌شد. اونجا پر بود از صخره‌های مشکی رنگ. واسه همینم بهش گفتن مونت نگرو. اونا دومین ستون رو هم توی این منطقه علم کردن. این ستون دومین و آخرین ستون برپا شده توی این سفر بود. 

در سال ۱۴۸۴ و بعد از دوسال ماجراجویی، مسافرا به لیسبون برگشتن. دیگو احتمالا به خاطر کمبود منابع و همچنین وضع نامناسب سلامت همراهاش، تصمیم گرفت که دیگه پیشروی نکنه. 

دیگو به محض وارد شدن به لیسبون، پی اون ۴ سفیری که به کنگو فرستاده بود رو گرفت. ولی فهمید که اونا هنوز برنگشتن. این خیلی عصبانی‌اش کرد. میزان زمان غیبت دوبرابر زمانی بود که قرار بود سفیر‌ها برگردند. ولی دیگو آدمی نبود که به دنبال انتقام باشه و حرصشو سر ۴ تا مهمونی که با خود آورده بود خالی نکرد. به جاش به اونا قول داد به زودی برمیگردن سرزمینشون. ولی پادشاه از این خوش‌رفتاری دیگو خیلی خوشش نیومد و هشدار داد که اگر پرتغالی‌ها در زمانی که خودش تعیین میکنه برنگردن، کنگویی‌ها رو می‌کشه. یکی از اون چهار کنگویی نجیب زاده بود و بسیار تیز و باهوش. اسمش کاکوتو بود. کاکوتو تو همون مدت کم، پرتغالی رو یاد گرفته بود. پادشاه از این یکی خیلی خوشش میومد. می‌نشست و کلی باهاش حرف می‌زد و ازش اطلاعت می‌گرفت. همینم باعث شده بود بین اون و مهمونای دیگه‌اش فرق زیادی بگذاره. بهش یه لباس ابریشمی گرون قیمت هم داده بود. 

دیگو که دست پر به پرتغال برگشته بود، پادشاه رو روسفید کرد. پادشاه جان دوم، به پاس قدردانی، مقام اون رو از یک ارباب، به شوالیه ارتقا داد. همچنین به دیگو حقوق سالیانه ۱۰۰۰۰ رئالی رو قول داد. البته یه چیز دیگه هم به دیگو داد که براش اهمیت بیشتری داشت. یک نشان، نشانی که روی اون عکس دو پادرئو، یا ستون سنگی نقش بسته بود. همون دو ستونی که دیگو توی سفر اولش علم کرده بود.

سفر دوم

پادشاه که دیگه به دیگو که اعتماد کامل داشت، اون رو مامور کرد تا دوباره به کنگو سفر کنه. قرار هم شد که هم اون ۴ سفیر گرفتار رو برگردونه و هم شریکای تجاری پیدا کنه. دیگو چند ماه بعد از سفر اولش و با همراهی یک کشتی دیگه دوباره راهی سواحل آفریقا شد. اون‌ها ۴ سفیر کنگویی رو هم با خودشون بردن. اطلاعاتی که در مورد این سفر در طول تاریخ ثبت شده خیلی کم‌تر از سفر اوله. دلیلش رو هم در انتهای اپیزود می‌گم.

این‌بار دیگه مقصد مشخص بود؛ مستقیم به سمت رود کنگو. دیگو به محض این که وارد کنگو شد، یکی از این مهمان‌ها رو برای پادشاه فرستاد. اون این کارو کرد تا اطلاع بده که آقا ما برگشتیم. یه پیغام رو هم با اون سفیره فرستاد. پیغام چی بود؟ این که سه مهمان دیگه، فقط در صورت برگردوندن اون ۴ پرتغالیا فرستاده می‌شن. غیر از این وعده هدیه‌هایی رو هم به پادشاه داد. 

دیگو این بار که داشت از رود کنگو می‌گذشت، و در سال ۱۴۸۵، دست‌نوشته‌ای بر روی یک سنگ حکاکی کرد تا گواهی باشه بر حضورش در این مکان. روی این سنگ نوشت:

کشتی‌های پادشاه روشن فکر، جان دوم به اینجا رسیدند؛ دیگو کاو، Pero Anes و Pero da Costa .

Pero Anes و Pero da Costa دوتا از همراهای دیگو بودن. این دست نوشته توی ۱۹۱۱ پیدا شد. دیگو تو این سفر، اطلاعاتی که سری پیش جمع کرده بود رو تکمیل تر کرد.

دریانوردای ماجراجو، توی این سفر دو ستون دیگه هم علم کردن. یکی از اون‌ها رو، وقتی که داشتن از آنگولا می‌گذشتن برپا کردن.  حدودا ۳۰۰ کیلومتر پایین‌تر از ستون دومشون. توی این سرزمین، اولین چیزی که توجهشون رو جلب کرد، سنگ‌های سیاه سواحل بود.

دیگه کم‌کم داشتن به ته آفریقا می‌رسیدن. اگه بخوام کشورهای جنوب غربی آفریقا بعد آنگولا رو بگم، یکیش نامبیاست، اون یکی هم آفریقای جنوبی. تو این کشورها، چند بار لنگر انداختن و تلاش کردن یه سری از بومی‌های اون مناطق دست نخورده رو با خودشون همراه کنن. هدفشون هم یه جوری سرمایه‌گذاری بلندمدت بود. هم می‌خواستن بهشون پرتغالی یاد بودن و هم یه واسطی باشن برای تجارت‌های احتمالی در آینده.

در ادامه راه، سواحل از لحاظ پوشش گیاهی فقیر و فقیرتر می‌شد. دیگه اون سبزی عجیبی که توی نواحی مرکزی آفریقا بود، جاشو به سرزمین‌های بیابونی و سنگی می‌داد. کم کم کوه‌های بلند که فاصله‌شون از دریا خیلی زیاد بود، به راحتی دیده می‌شدن. به جز چند دهنه رود، که باعث به وجود اومدن پوشش گیاهی شده بود، بقیه‌ش سنگ بود و شن و ماسه. گذرگاه بعدی جایی بود که ماسه‌های سنگی قرمز ساحل رو فرش کرده بودن. اونا رسیده بودن به نامبیای امروزی. اینجا، دیگو، چهارمین و البته آخرین ستونش رو علم کرد. بعدها اینجا رو بهش گفتن Cape Cross. احتمالا به خاطر صلیب سنگی روی ستون. این نقطه، که ۲۵۰۰ کیلومتر سفر دریای دیگو کاو رو نشون می‌داد، آخر خط بود. دیگو کاو از این نقطه بیشتر جلو نرفت، و در سال  ۱۴۸۶ میلادی و بعد از گذشت دوسال از شروع سفر دوم، درگذشت. احتمال هم می‌دن که دلیل مرگش مالاریا بوده باشه.

آقای Henricus Martellus Germanus که یکی از جغرافی‌دانای اون زمانه، می‌گه که دیگو کاو همین‌جا و بعد از برپا کردن ستون چهارم درگذشت. البته یک فرضیه‌ دیگه‌ای هم واسه مرگ دیگو هست. یه سری از تاریخ‌شناسا معتقدن، دیگو به کنگو برگشت و با مانی کنگو هم دیدار کرد. مانی کنگو همون پادشاه کنگو بود که چندتا از کنگویی ها رو با پرتغالیا عوض کرده بود. اونا میگن تو این نشست، مانی کنگو از دیگو خواسته بود تا یه سری از اهالی فن دیگو رو قرض بگیره. اون می‌خواست از نجار و سنگ‌تراش‌های دیگو استفاده کنه تا به سبک پرتغال خونه و کلیسا بسازه. مانی کنگو می‌خواست تا جایی که امکان دارد امپراطوری‌اش رو شبیه پرتغال کنه. اون همچنین کاکوتو، همون کنگویی باهوشه رو همراه دیگو کرد تا دانش پرتغالیش رو تکمیل‌تر کنه و همچنین مفاهیم مسیح را یاد بگیره. او به نشان احترام، لباس‌هایی از عاج و نخل به دیگو هدیه داد. یکی از با ارزش‌ترین چیزایی که می‌تونست هدیه بده.

در هر صورت نحوه و مکان فوت دیگو خیلی  برامون واضح نیست. ولی چیزی که مشخصه، اینه که دیگو در ۱۴۸۶، یعنی ۴ سال بعد از شروع این ماجرا، درگذشت.

خوشبختانه هر چهار ستونی دیگو کاو برپا کرده بود تو سالای بعدی پیدا شدن. همچنین کتیبه‌های ستون‌های دوم و چهارمش هم هنوز خواناست. سال ها بعد آلمانیا ستون Cape Cross رو به برلین منتقل کردن. ستون Cape Cross همون ستون آخر بود که توی نامبیا کاشته بودن. ولی در نهایت این ستون رو به نامبیا برگردوندن. همچنین دو ستونی که دیگو تو حوالی کنگو کاشته بود، یعنی ستون دوم و سوم، الان تو موزه انجمن جغرافیایی لیسبون نگهداری می‌شه.

با این که این دو سفر دیگو کاو برای تاریخ پرتغال و همچنین کشور‌های آفریقایی و به خصوص کنگو خیلی مهم بود، ولی اطلاعات زیادی در موردش ثبت نشده. دلیلش هم چیزی نیست جز زلزله بزرگ لیسبون. لیسبون در سال ۱۷۵۵ زمین‌لرزه بزرگی رو تجربه کرد که سونامی و آتیش همراه شد. کل لیسبون رو به خاک، خون و خاکستر کشید. این زلزله، ۴۰ هزار نفر از جمعیت ۲۰۰ هزار نفری لیسبون رو کشت. ۸۵ درصد ساختمون ها رو نابود کرد و ۷۰ هزار سند ادبی و هنری رو هم از بین رفت. اسنادی که می‌تونست داستان دیگو کاو رو با جزئیات بیشتری برای ما مشخص کنه.

الان در ویارئال، جایی که آقای دیگو کاو به دنیا اومده بود، یک مجسمه‌ برنزی در یکی از میدون‌های شهر به نشان یادبود نصب شده. مجسمه‌ای که هر روز، کاوش ها و سفرهای این مرد رو به یاد مردمش میاره.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *