دسته‌ها
متن اپیزودها

متن اپیزود دوم: اریک سرخ و لیف اریکسن، کاوشگران عصر وایکینگ

برای گوش دادن به این اپیزود می‌تونید به لینک زیر مراجعه کنید:

متن اپیزود:

خودم رو توی دوره وایکینگ‌ها تصور می‌کنم. یک کلاه خود روی سرمه که دو تا شاخ بهش وصله، یک سپر دایره‌ای رو با دست چپم گرفتم و توی دست راستم هم یک تبر جنگیه. در حالی که روی کشتی وایسادم و دارم دریای پهناور رو نگاه می‌کنم، باد به ریش در هم تنیده بلندم می‌وزه. کشتی‌ای که روی دماغه‌ش نشان اژدها نصب شده تا وحشت رو در دل دشمن بندازه. من هیچ ترسی از کسی ندارم و هر دشمنی که منو ببینه احتمالا آخرین نفریه که تو زندگیش دیده.

این تصوری بود که من از وایکینگ‌ها داشتم. تصوری که از بیشتر فیلم‌ها و کارتون‌ها اومده. فکر کنم این تصور از کارتون ویکی‌وایکینگ برای من به جا مونده. کارتونی که به داستان ما هم خیلی بی‌شباهت نیست. کارتون  در مورد یک پسر باهوشه که همراه باباش و گروهی از وایکینگ‌ها سفرها و ماجراجویی‌های مختلفی میرن و اتفاقات جالبی براشون میفته. توی داستان ما هم یک پدر و یک پسر‌ وایکینگ وجود دارن که به دنبال کشف و کاوش و ماجراجویی هستن.

حالا قبل این که ماجرای اریک و پسرش لیف رو تعریف کنیم، یکم وارد دنیای وایکینگ‌ها شیم و بیشتر با این آدما آشنا شیم.

وایکینگ‌ها مردمانی بودن که توی قرن ۸ تا ۱۱ میلادی تو مناطق اسکاندیناوی زندگی می‌کردن. یعنی کشورهایی مثل سوئد، دانمارک و نروژ. اونا کم‌کم به جاهایی مثل ایسلند، گرینلند و حتی وینلند هم مهاجرت کردن. ایسلند رو که می‌شناسین. گرینلند و وینلند هم در ادامه بیشتر به گوشتون میخوره. به این دوره عصر وایکینگ‌ها گفته می‌شه. توی عصر وایکینگ مردمانی که از تمدن نورس بودن، به بهانه تجارت و همینطور جنگ، به کشف سرزمین‌های مختلف، به خصوص اروپای شمالی می‌پرداختن.

وایکینگ‌ها در زمینه تجهیزات و مهارت‌های دریانوردی نسبت به زمان خودشون خیلی پیشرفته بودن. این بهشون کمک کرد که فعالیت‌هاشون رو به دریای مدیترانه، شمال آفریقا و حتی خاورمیانه برسونن.

در این که این مردم در زمینه‌های نظامی، کشاورزی و فرهنگی خیلی پیشرفته بودن شکی نیست. ولی تصویری که به مرور از وایکینگ‌ها در طول تاریخ شکل گرفت، خیلی هم واقعی نیست. مثلا الان می‌دونیم که کلاه‌خودهای که دوتا شاخ دارن و به وایکینگ‌ها نسبت می‌دن، هیچ سندیت تاریخی نداره.

وایکینگ‌ها الفبای خودشون رو داشتن و بر روی سنگ‌ها هم می‌نوشتن. بیشتر اطلاعاتی که ما در زمینه‌ی فرهنگ و زندگی وایکینگ‌ها داریم، از همین سنگ‌نوشته‌ها میان.

یکی از مهارت‌های مهم وایکینگ‌ها ساختن کشتی بود. اونا برای کاربردهای مختلف چند نوع کشتی داشتن. معروف‌ترینشون longship بود. ویکی‌پدیا معادل فارسی درازکشتی رو برای longship پیشنهاد داده. درازکشتی‌ها از لحاظ ظاهری بیشتر شبیه قایقن تا کشتی. این کشتی باریک و دراز بیشتر مناسب باربری در آب کم‌عمق و با سرعت بالا است. وزن کم این کشتی‌ها باعث می‌شد به راحتی اون رو توی بندرها جابجا کنن. درازکشتی از هر طرف متقارن بود. از ویژگی‌های بارز این کشتی‌ها پاروهای طرفینش بود که  همراه با بادبان‌های روش، سرعت و چابکی و مقاومت در برابر باد مخالف رو تضمین می‌کرد. وایکینگ‌ها از این کشتی منحصر به فرد برای سفرهای جنگی استفاده می‌کردن. گاهی این کشتی‌ها رو به هم متصل می‌کردن تا سکوی پایداری به وجود بیاد و بر روی اون، تن به تن می‌جنگیدن. هنوز هم هنوزه از مهارت‌ها و روش‌هایی که در ساخت دراز کشتی‌ها به کار گرفته می‌شد، استفاده می‌شه.

کشتی پرکاربرد دیگه‌ای که وایکینگ‌ها استفاده می‌کردن کشتی نار بود. نار برخلاف درازکشتی‌ها، بیشتر در زمینه‌های صلح‌آمیز مثل حمل‌و‌نقل کالا و مصارف تجاری به کار برده می‌شد.

گفتیم وایکینگ‌ها تونستن از راه دریا به سرزمین‌های مختلف سفر کنن. یکی از دلایلش همین کشتی‌های پیشرفته بود. اما دلیل مهم دیگه‌ش، مسیریاب پیشرفته‌شون، وجویسیر بود. وجویسیر که به معنی پیدا کننده راهه، در عصر وایکینگ به دریانوردها کمک می‌کرد مسیرشون توی دریا پیدا کنن. توی اسناد تاریخی در مورد وجویسیر نوشته شده: “اگر این علامت همراه کسی باشد، هیچگاه در طوفان‌ها یا در هوای بد راه خود را گم نمی‌کند، حتی اگر راه معلوم و مسیر مشخص نباشد.”

غیر از دریانوردی، شغل بیشتر وایکینگ‌ها کشاورزی و دامداری و همچنین صید ماهی بود.

خب فکر کنم یکم با فضا و حال و احوال این مردم قدرتمند آشنا شدیم. بریم سراغ داستان ریک و پسرش لیف.


اریک سرخ

آقای Erik Thorvaldsson معروف بود به Erik the Red یا اریک سرخ. به خاطر ریش قرمز و البته خلق و خوی تندش لقب the Red رو بهش داده بودن. اریک در سال ۹۵۰ میلادی و در جَرِن (Jæren)، یک جایی توی کشور نروژ به دنیا اومد. بابای اریک Thorvald Asvaldsson بود. وقتی اریک هنوز بچه بود، باباش توی چند درگیری، افرادی رو کشت. توروالد به خاطر این قتل‌ها، از جرن تبعید شد. بین وایکینگ‌های اسکاندیناوی مرسوم بود که اگر یکی مرتکب قتل می‌شد، نزدیکای مقتول اجازه داشتن که انتقام فرد کشته شده رو بگیرن و عامدانه فرد قاتل رو بکشن؛ بدون این که از تبعات این کار نگران باشن. وقتی که اریک فقط ده سالش بود، توروالد به همراه خانواده‌اش از جرن خارج شد. اونا آب‌های اون حوالی رو طی کردن تا به هورنستراندر(Hornstrandir) رسیدن. هورنستراندر شمالی‌ترین شبه جزیره ایسلنده. توروالد و خانواده همونجا یک زمینی رو اختیار کردن و ساکن شدن. پس توروالد به اجبار از خونه‌ش یعنی نروژ،  به ایسلند مهاجرت کرد. طولی نکشید که پدر خانواده همونجا فوت کرد. پدر فوت شد و نقش اریک توی خونواده پررنگ‌تر شد. اریک که کم‌کم برای خودش مردی شده بود، با خانم تیودهیلد (Thjodhild) ازدواج کرد. بعد ازدواج از خانواده جدا شد و با همسرش رفتن به منطقه دالاسیسلا (Dalasýsla) ایسلند. دالاسیسلا یکم از هورنستراندر پایین تر بود. اریک توی دالاسیسلا یه مزرعه داشت و کشاورزی می‌کرد. زندگی آرومی داشت اونجا. صاحب چهار فرزند هم شده بود. یک دختر به اسم فردیس (Freydis) و سه پسر به نام‌های تورستن (Thorstein)، توروالد (Thorvald) و لیف اریکسن (Leif Erikson). اما زندگی اریک قرار نبود به همین خوبی و خوشی پیش بره. اریک چندتا خدمتکار داشت. یک روز خدمتکارهاش با صاحب مزرعه همسایه درگیر شدن و اونو حسابی کتک زدن. این آقای همسایه یک دوستی داشت و اومد انتقام رفیقشو بگیره. ایشون زد و همه خدمتکارها رو کشت. اریک هم که اصلا از این کار خوشش نیومد، رفت و دوست همسایه شو کشت. خودشم می‌دونست با کشتن این آقا، به دست خودش نامه تبعیدشو امضا می‌کنه. ایسلندی‌ها اریک رو به جرم قتل، به مدت سه سال از اونجایی که زندگی می‌کرد تبعید کردن.

اریک با خونواده‌ش کوله بارشون رو بستن و اومدن به منطقه جدید. جزیره آکسنی (Oxney). یه جزیره دیگه تو ایسلند. 

اریک به‌خاطر این جابجایی تعدادی وسیله‌ی ارزشمند رو به فردی به اسم تورگست (Thorgest) قرض داد. کتاب‌های حماسی ایسلندی این قسمت رو یکم گنگ گفتن و خیلی معلوم نیست دقیقا این وسایل چی بودن. ولی خب می‌گن تیر‌های جنگی بوده. اریک این‌ها رو از پدرش تورالد به ارث برده بود. حالا که در جای جدید سکونت داشت و اوضاع مقداری آروم‌تر شده بود، از تورگست خواست وسایل رو بهش برگردونه. اما اون امتناع کرد و بهش پس نداد. یکی از بزرگترین اشتباهاتی که می‌تونست بکنه. احتمالا این قسمت داستان رو بتونین حدس بزنین. اریک رفت و درگیر شد با این آقا و نزدیکانش. نتیجه این شد که اریک دو تا پسر آقای تورگست و همچنین چند مرد دیگه رو کشت و البته وسایلشم به زور پس گرفت. دوباره همون آش و همون کاسه. شورایی تشکیل شد و مثل دفعه پیش، حکم اریک بود تبعید به مدت سه سال. اریک نیومده باید آکسنی رو ترک می‌کرد.

دیگه اون سرزمین و این خشکی برای اریک کوچیک و کوچیک‌تر شده بود. اونجا برای اریک دیگه جای موندن نبود. اریک شنیده بود که سال‌ها پیش، فردی به اسم گانبیورن (Gunnbjorn)، وقتی داشته کشیتی‌شو به سمت غرب هدایت می‌کرده، با سرزمینی مواجه شده که خالی از سکنه بوده. گانبیورن این سرزمین رو به اسم خودش نام‌گذاری میکنه. مشکلی که این خشکی داشت آب‌وهوا و زمین نامناسبش بود. واسه همین برگشت خونه‌ و فقط داستانشو برای بقیه تعریف کرد. طوری که همه مردم در موردش حرف زدن و داستانش نسل به نسل منتقل شد. سال‌ها بعد یه نفر دیگه به دنبال پیدا کردن این سرزمین افسانه‌ای کشتی‌شو به دریا انداخت و البته موفق هم شد گانبیورن رو پیدا کنه. ایشون قصد داشت که توی اونجا یک اجتماع تشکیل بده و واسه همین هم تعدادی از نزدیکانش رو با خودش برده بود. اونا موندن تا این که زمستون شد. هوا سرد شد و یک تخته یخی بزرگ، خشکی و دریا رو به هم وصل کرد. افرادی که اوجا بودن دونه دونه از سرما و گرسنگی از بین رفتن. یه تعدادی هم که زنده موندن، به محض این که فصل عوض شد و یخ‌ها آب شدن، سریع به ایسلند برگشتن.

حالا از اریک خیلی دور نشیم؛ اریکی که دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت. اینجا دیگه راه براش بهتر از منزلگاه بود. اریک شروع کرد به آماده کردن کشتی. کشتی که آماده شد، چندتا از دوستاش که هنوز بهش معتقد و معتمد بودن همراهش شدن. اریک قبل رفتن به اطرافیانش قول داد. قول داد که اگر تونست اون سرزمین رو پیدا کنه، برمیگرده و اونا رو هم با خودش میبره.

سال ۹۸۲، اریک و چندتا از دوستاش خشکی رو ترک کردن و وارد آب‌های غرب ایسلند شدن؛ به امید پیدا کردن سرزمینی که سال‌ها حدیثش بود بر روی زبون‌ها می‌چرخید ولی هنوز کسی موفق نشده بود اونجا زندگی کنه و دووم بیاره. سفر، سفر سختی بود. با این که مسیر بیشتر از ۱۰۰۰ کیلومتر بود، ولی مشکل اصلی مسافت نبود. بلکه آب‌های خشن و مرگبار بین این دوتا خشکی بود. توی زمستون، به خاطر دمای پایین هوا دریا عملا به یک تیکه غول‌پیکر یخ تبدیل می‌شد. این اتفاق حداقل تا قبل پدیده گرمایش جهانی میفتاد. توی تابستون هم تیکه‌های یخ بر روی آب‌ها شناور میشدن و یک سوپ یخی درست میکردن. دریانوردی توی این شرایط حتی با کشتی های مدرن و پیشرفته امروزی هم کار سختیه؛ چه برسه به کشتی‌های ۱۰۰۰ سال قبل. 

خلاصه به هر سختی‌ای که بود اریک به سرزمینی رسید که بعد‌ها اسم گرینلند روش گذاشت. سرزمینی که لقب بزرگترین جزیره دنیا رو به دوش می‌کشه. اریک خشکی رو پیدا کرد ولی یخ بود و تا بینهایت یخ. اونجا به درد سکونت نمی‌خورد. واسه همین جنوب جزیره رو دور زد و در امتداد ساحل دریانوردی کرد تا این که به ساحل غربی جزیره رسید. اریک جایی رو پیدا کرد که یخی نبود و به نظر به درد سکونت می‌خورد. اون همینطوری که داشت به خشکی بی‌نهایت و خالی از سکنه جزیره نگاه می‌کرد، می‌تونست مزرعه‌ سرسبزشو و خانواده‌شو و همچنین جامعه جدیدشو اونجا تصور کنه. اریک و دوستاش همونجا موندن و سال‌های تبعید رو توی این جزیره سپری کردن. اونا تو این سه سال مشغول کاوش و کشف بیشتر جزیره بودن تا زمین‌های حاصل‌خیز و جاهای خوش آب‌و‌هوا ترش رو پیدا کنن. 

سه سال تموم شد و اریک به خونه برگشت. اون روی قولش موند. گفته بود که اگر اون سرزمینو پیدا کنه و بتونه به سلامت برگرده، اطرافیانشو با خودش ببره به سرزمین موعود. حالا هم سرزمینو پیدا کرده بود و هم به سلامت برگشته بود.

در طول تاریخ، خیلی پیش اومده که آدم‌ها به صورت گروهی به یک جای جدید مهاجرت کنن. هرچه جمعیت این گروه‌ها بیشتر می‌بود شانس زنده موندن و دووم آوردن توی جای جدید هم بیشتر می‌شد. این خب امری منطقیه. آدما به هم نیاز داشتن تا در برابر خطر‌های طبیعی و انسانی همدیگه رو حمایت کنن. اریک توی پروژه مهاجرتش، به آدمای بیشتری نیاز داشت تا در کنار هم قدرت بگیرن و از هم محافظت کنن. اون با تمام قوا برای جزیره و سکونتگاه جدید خودش بازاریابی کرد. برای شروع هم باید اسم خوبی روی جزیره می‌گذاشت. اسمی که هم در این مرحله و هم بعدها، انگیزه‌ی آدم‌ها رو برای مهاجرت بیشتر کنه. اریک گرینلند (Greenland) رو انتخاب کرد. سرزمین سبز. انتخاب فوق‌العاده هوشمندانه بود. چرا؟ چون دقیقا مخالف آیسلند، یا همون ایسلند، سرزمین یخی بود. ایسلند تو سال‌های اخیر درگیر قحطی شده بود و مردم گشنه و مریض بودن. توی این شرایط یک ناجی اومده بود و وعده‌ی سرزمینی سبز رو می‌داد. دعوتی که نمی‌شد اون رو نپذیرفت.

خلاصه تلاش‌های اریک گرفت. در سال ۹۸۵، حدود ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ نفر، سوار بر ۲۵ کشتی، از ایسلند راهی گرینلند شدن. یکم قبل‌تر گفتم که دریانوردی توی این آب‌ها کار هر کسی نیست و خطرهای زیادی داره. خطراتی که گریبانگیر خیلی از کشتی‌ها شد. از اون ۲۵ کشتی فقط ۱۴ تاش به گرینلند رسیدن. بقیه مغلوب توفان‌ها و تخته‌های یخ شدن. بعضی‌ها گم شدن، بعضی‌ها هم مجبور شدن برگردن ایسلند.

آدم‌های این ۱۴ کشتی وقتی که به گرینلد رسیدن، به دو دسته تقسیم شدن. هر گروه یک منطقه از گرینلند رو برای سکونت انتخاب کرد. منطقه غربی و منطقه شرقی. قسمت غربی الان بهش میگن قاقورتوق و قسمت شرقی هم یه جاییه نزدیک نوک کنونی. نوک الان پایتخت گرینلنده. قسمت شرقی خوش آب و هوا تر بود.همونطور که انتظار می‌رفت اریک رفت به قسمت شرقی و اونجا سکونت کرد. وقتی ایسلندی‌ها رسیدن همون اول متوجه شدن که اریک توی تبلیغ گرینلند یکم مبالغه کرده. ولی واقعا انقدر هم بد نبود و از تصمیم خودشون راضی بودن. آب و هوای گرینلند در دوره وایکینگ‌ها از الان معتدل‌تر بود. زمین تا حد خوبی سرسبز و پوشیده از گیاهای مختلف بود. غیر از پوشش گیاهی، گرینلند پوشش جانوری مناسبی هم داشت. این جزیره محل زندگی حیوان‌های مناطق سردسیری، مثل گوزن شمالی و خرس قطبی بود. حیوان‌هایی که جدا از غذا، پوستشون هم برای گرینلندی‌ها خیلی با ارزش بود. همه این‌ ویژگی‌های خوب یه طرف، غذاهای دریایی هم یه طرف دیگه. گرینلند بهشت ماهی‌گیر‌ها بود. توی آب‌های اون حولی ماهی و نهنگ و انواع صدف‌ به فراوانی پیدا می‌شد. خیلی از چیزایی که توی گرینلند بهش دست پیدا کرده بودن، توی ایسلند وجود نداشت. همین موضوع باب تجارت گرینلندی‌ها با ایسلندی‌ها رو باز می‌کرد. گرینلندی‌ها پوست و گوشت یه سری از حیوانات خاص که توی ایسلند وجود نداشت رو می‌فرستادن و ازونور فلز و الوار و تجهیزاتی که توی گرینلند پیدا نمی‌شد رو می‌گرفتن. کم کم که جمعیت زیاد شد، سکونتگاه مرکزی هم شکل گرفت؛ البته خیلیا اون رو قسمتی از سکونتگاه غربی می‌دونستن. خلاصه زندگی آرومی توی گرینلند شکل گرفته بود.

حالا برگردیم پیش اریک. اریک کجا بود؟ اریک که خودش توی قسمت شرقی زندگی می‌کرد، شده بود بزرگ و حاکم گرینلند. یه جورایی شاید پادشاه گرینلند. احترام و ثروت به سمت اریک سرازیر شده بود و رسیده بود به هر آنچه که براش رویاپردازی می‌کرد. اریک رو همینجا ‌می‌ذاریم و بریم سراغ داستان پسرش لیف.


لیف اریکسن

لیف اریکسن، یکی از چهار پسر اریک بود. لیف توی گرینلند بزرگ شد و اون هم مثل پدرش یه جا آروم و قرار نداشت. لیف در سال ۹۹۹ خانه پدری رو ترک کرد و رفت نروژ؛ سرزمین اجدادش. پادشاه اون موقع نروژ فردی بود به اسم اولاف (Olaf). لیف بسیار تنومند و ورزیده بود. اولاف از لیف خوشش اومد و اون رو بادیگراد شخصی خودش کرد. لیف یه تابستون اونجا موند. توی این بازه به مسیحیت معتقد شد. تا قبل این لیف و اریک و کلا گرینلندی‌ها معتقد به دین پاگان بودن. پاگان دینیه که جزو ادیان ابراهیمی نیست و بر پایه چندخداییه. لیف همین که مسیحی شد، بهش ماموریت این رو دادن که برگرده به گرینلند و مبلغ دین جدید بشه. لیف سوار کشتی شد که برگرده گرینلند.

توی مسیر بازگشت به گرینلند یک اتفاقی افتاد. اونا به یک خشکی رسیدن که تا حالا ندیده بودن بود. اینجا یه نکته‌ای رو بگم. اینکه می‌گیم به طور اتفاقی از یه جای دیگه سر درآوردن این شکلی نبوده که خیلی شانسی برن جلو. اگر کشتی‌ دریانوردها با یک جریان باد شدید مواجه می‌شد، یا جریان آب‌های دریا و اقیانوس‌ها مطابق انتظار نمی‌بود، کشتی منحرف می‌شد و اون‌ها مجبور می‌شدن مسیر بیشتری رو برن تا به مقصد برسن. الان هم همین اتفاق افتاد. اونا میخواستن جنوب گرینلند رو دور بزنن ولی وزش باد و جریان‌ اقیانوس اونا رو به یه جای جدید برده بود. سرزمینی بود که بعدها به وینلند معروف شد. وینلند کجاست؟ آمریکای شمالی. دقت کردین؟ حدود سال ۱۰۰۰، یک اروپایی به آمریکای شمالی رسیده. حدودا ۵۰۰ سال قبل از کریستف کلمب. ولی لیف اندازه کریستف کلمب خوش‌شانس نبود و اسم زیادی ازش توی تاریخ نموند. البته قبل لیف یک آقای تاجری به اسم بیارنی(Bjarni) که ایشون هم اهل گرینلند بود، مثل لیف راهش کج شده بود و این خشکی رو دیده بود. اون گفته بود که یه سرزمینی ناشناخته‌ای هست توی غرب گرینلند. ولی خودش پا روی اون سرزمین نذاشته بود و خطر کاوش توی یه سرزمین ناشناخته رو به جون نخریده بود. لیف که به این سرزمین رسید بر حسب اتفاق دو نفر رو دید که کشتیشون خراب شده. لیف این دو نفر رو هم سوار کشتیش کرد تا با خودش به گرینلند ببره. این سرزمین جدید لیف رو مسحور خودش کرده بود. لیف وقتی برگشت گرینلند تعریف کرد که سرزمینی دیده که اونجا فرشی از گندم و درخت‌های انگور خودرو پهن شده.

لیف توی راه برگشت اون دو مرد خوش‌شانس که پیداشون کرده بود رو مسیحی کرد. لیف همین که رسید گرینلند، ماموریتش رو شروع کرد. تبلیغ دین مسیح توی گرینلند. نکته جالبی که اینجا اتفاق افتاد نپذیرفتن این دین از طرف اریک بود. اریک بر عقیده قبلی خودش، یعنی پاگانیسم استوار موند. این قضیه که مامان‌ها پسرهاشون رو بیشتر از باباها دوست دارن مثل اینکه توی دوره وایکینگ‌ها هم برقرار بوده. چون بر خلاف اریک، مامان لیف خیلی سریع مسیحی شد و حتی بهش کمک کرد که یک کلیسا هم نزدیک محل زندگیشون بسازه.

فکر وینلند از سر لیف بیرون نمی‌رفت. واسه همین رفت سراغ آقای بیارنی. بیارنی اونی بود که اتفاقی گذرش به وینلند افتاده بود. بیارنی از لیف باتجربه‌تر بود. واسه همین لیف مسیر و راه سفر رو از بیارنی پرسید. اون همچنین کشتی بیارنی رو هم خرید. لیف تصمیم گرفت به وینلند برگرده. اینبار طولانی‌تر. گرینلند بیشترش یخ بود و پیدا کردن چوب و الوار واسه ساختن خونه و درست کردن آتش توی زمستون کار سختی بود. احتمال میدن یکی از انگیزه‌های لیف برای این سفر پیدا کردن سرزمینی پر درخت بوده باشه. لیف و ۳۵ نفر دیگه کوله بار سفرشون رو بستن و راهی وینلند شدن. البته قرار بود ۳۶ نفر باشن. نفر ۳۶م اریک بود. بابای لیف. اریک دلش می‌خواست توی این سفر لیف رو همراهی کنه و یه یاد جوونی ماجراجویی کنه. ولی وقتی داشت از خونه ش به سمت کشتی می‌رفت، از روی اسبش افتاد و صدمه زیادی دید. اریک این رو بدیمن دونست و لیف رو همراهی نکرد و برگشت خونه. راستش واقعا هم درست پیش‌بینی کرده بود. چند ماه بعد از افتادن از روی اسب، اریک فوت کرد. گفته میشه جراحاتی که به خاطر افتادن از روی اسب بهش وارد شده بود باعث مرگش شد. 

توی این زمان لیف از اریک خبردار نبود و همراه با اون ۳۵ نفر در حال کاوش و جستجو بودن. اونا ابتدا ساحل غربی گرینلد رو به سمت شمال رفتن. بعد سمت غرب رو پیش گرفتن تا به اولین خشکی رسیدن. اولین جایی که بهش رسیدن هلولند (Helluland) بود. هلولند اسمی بود که لیف و همراهاش روی این سرزمین گذاشتن. به معنی سرزمین تخته‌سنگ‌ها. هلولند همون جزیره بافین امروزیه. بافین که تو اقیانوس منجمد شمالی واقع شده، بزرگترین جزیره کانادا هم محسوب میشه. در ادامه مسیر به یک منطقه پردرخت و سرسبز رسیدن. به اینجا هم گفتن مارکلند (Markland). یعنی سرزمین پردرخت. مارکلند نزدیکای لابرادور امروزیه که یک منطقه مسکونیه توی کانادا. اونا خوشحال بودن  که دارن مسیر درستی رو میرن. اونا ادامه دادن و بیشتر به سمت جنوب رفتن تا به وینلند رسیدن. همینجا توقف کردن. اینجا نسبت به سرزمین‌های قبلی و همچنین گرینلند خیلی معتدل‌تر بود. دیگه کم‌کم داشت زمستون میشد. واسه همین شروع کردن به ساختن خونه و سرپناه. اونا یه جایی ساختن که زمستونو توش بمونن. خونه که ساخته شد تصمیم گرفتن یه تعدادی برن اطراف رو جستجو کنن. یکی از همراهای لیف  یک جایی پیدا کرد پر از انگور وحشی. احتمال میدن ریشه اسم وینلند هم همین انگورهای وحشی باشه. یه چی مثل واینلند. خلاصه اونا زمستون رو توی همون سکونتگاه کوچیکی که ساخته بودن گذروندن. اونا با فصل بهار تصمیم به بازگشت گرفتن. اونا برگشتن با محموله‌ای از انگور و الوار.

سفر موفق لیف به وینلند، مقصد جدیدی برای سفرهای مردم گرینلند ایجاد کرده بود. البته همه این سفرها بی‌حاشیه نبود. در سال ۱۰۰۴، توروالد، پسر دیگه اریک، همراه ۳۰ نفر به وینلند رفت. سفر توروالد تراژدیک پیش رفت. توروالد زمستون رو توی سرپناه‌هایی که لیف و همراهاش درست کرده بودن سپری کرد. یک روز توروالد و دوستاش در اطراف محل سکونتشون، به صورت اتفاقی تعدادی مردم بومی پیدا کرد. اونا با ۹ نفر، در حالی که زیر سایه خوابیده بودن مواجه شدن. اولین چیزی که توجه گرینلندی‌ها رو جلب کرد تفاوت‌های ظاهری این مردم بومی بود. همین باعث شد که لقب مردم زشت رو به این بومیا بدن. اونا به این ۹ نفر حمله کردن و ۶ تاشون رو کشتن. ولی ۳ نفرشون تونستن فرار کنن. فرار کردن ولی داستان به همینجا ختم نشد. اون سه نفر رفتن ماجرا رو برای مردم قبیله‌شون تعریف کردن و چند روز بعد، همراه با لشکری از بومی‌های اون منطقه سراغ توروالد اومدن. اونا سخت درگیر شدن. درگیری که توی اون توروالد کشته شد.

مدتی بعد از سفر توروالد، گروهی ۶۰۰ نفره با رهبری تورفین کارل سفنی (Thorfinn Karlsefni)، به قصد سکونت به وینلند سفر کردن. ولی خب به آب‌ و‌ هوای اونجا عادت نداشتن. غیر از اون هم گاه‌ و‌ بیگاه با بومیا درگیر می‌شدن و تعدادیشون کشته می‌شد. همه اینا باعث شد بعد سه سال، هر چه که بنا کرده بودن رو رها کنن و برگردن به خونه‌هاشون توی گرینلند. 

زندگی توی وینلند مطابق میل گرینلندی‌ها پیش نرفت و پروژه سرزمین انگورهای وحشی شکست خورد.

برگردیم گرینلند. سرزمینی که الان بیشترش یخه. البته مطالعات نشون میده که توی بازه ۸۰۰ تا ۱۳۰۰ میلادی، مناطقی از گرینلند به خصوص قسمت‌های جنوبی، آب و هوای نسبتا معتدلی داشته و درخت و علوفه اونجا زیاد رشد می‌کرده. همین باعث رشد دامداری گرینلندی‌ها هم شده بود. ولی زندگی آروم این مردم که جمعیتشون توی پررونق‌ترین روزهای گرینلند به ۲۵۰۰ نفر می‌رسید کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر شد. طوری که اواخر قرن ۱۴ میلادی، گرینلند به سرزمینی خالی از مردمان ایسلندی تبدیل شده بود. نظریه‌های زیادی هست که دلیل ناپدید شدن این مردم رو بازگو می‌کنه. یکی از اون‌ها شروع دوره‌ایه که بهش میگن عصر یخبندان کوچک. دوره‌ای که دمای هوا در جاهای مختلف کره زمین پایین اومده بود. این تغییر دما باعث تغییر پوشش گیاهی و جانوری و همچنین تغییر وضعیت بارندگی در مناطق مختلف شده بود. این ممکنه گرینلند رو به جایی سرد، خشن و بی‌رحم برای زندگی کردن تبدیل کرده باشه. 

همچنین باستان شناسان در سال ۱۹۲۰ استخوان‌هایی پیدا کردن که پس از بررسی متوجه شدن وایکینگ‌های گرینلند دچار سوء تغذیه بودن. این اتفاق ممکنه به خاطر فرسایش خاک بوده باشه. فرسایش خاکی که احتمالا به دنبال استفاده بی‌رویه از خاک گرینلند توسط مردمش به وجود اومده باشه.

خلاصه هرچی که بود، وقتی در قرن ۱۵ میلادی مردمی که از سرزمین‌های دور آوازه‌ گرینلند رو شنیده بودن و به اونجا سفر کردن، اثری از ایسلندی‌های سابق، کسایی که گرینلند رو تبدیل به خونه شون کرده بودن، نبود.

البته در حال حاضر زندگی توی گرینلند جریان داره. مجموعا حدود ۵۶ هزار نفر ساکن گرینلند هستن. گرینلند کم‌تراکم‌ترین کشور دنیا هم هست. ۸۰ درصد گرینلند پوشیده از یخه. طوری که پیشبینی کردن اگر یخ‌های اونجا آب بشه، سطح دریا تا ۷ متر بالا میاد. سرزمینی که اریک پیدا کرد الان بخشی از پادشاهی دانمارک حساب میشه. البته او‌ن‌ها از سال ۱۹۷۹ خود گردان شد. دینی هم که لیف به این سرزمین آورد، الان دین غالب سکنه گرینلنده.

در مورد نحوه ی مرگ اریک حرف زدیم. ولی چی بر سر لیف اومد؟ زمان و نحوه‌ی مرگ لیف در هیچ‌کدوم از حماسه‌های ایسلندی ثبت نشده. ولی احتمال می‌دن توی گرینلند از دنیا رفته باشه. سفر لیف و پیدا کردن سرزمین وینلند تاثیر زیادی بر روی مهاجرت به سرزمین‌های شمالی آمریکا در دهه‌ها و سده‌های بعدی گذاشت. خانم ان وایتنی (Anne Whitney) مسجمه‌ساز و شاعر آمریکایی، در سال ۱۸۸۷ مسجمه‌ای از لیف ساخت و این مجسمه در بوستون برپا شد. در سال‌های بعد مجسمه‌های دیگه‌ای از لیف در جاهایی مثل میلواکی، شیکاگو، دولوت و سیاتل نصب شد. تاریخ دقیقی از رسیدن لیف به آمریکای شمالی در جایی ثبت نشده. ولی در سال ۱۹۲۹ قانون‌گزاران ویسکانسین به کنگره آمریکا پیشنهاد دادن تا روز ۹ اکتبر رو به عنوان روز لیف اریکسن نامگذاری کنن. همچنین در سال ۱۹۳۰ دولت آمریکا مجسمه از لیف اریکسن رو به کشور ایسلند هدیه داد تا یاد این کاوشگر در خاطر مردمان شمالی بمونه.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *